پيترو دلا واله ( مترجم : شعاع الدين شفا )
17
سفرنامه پيترو دلا واله ( قسمت مربوط به ايران ) ( فارسى )
اصلى ايران است ؛ ولى از لحاظ خانهسازى و وضع اهالى و بسيارى جهات به دهات شباهت دارد . خانهها همه داراى حياطى هستند كه در آن درختان ميوه كاشته شده و اين درختان در خيابانها و ميدانهاى شهر نيز همه جا به چشم مىخورد و به خصوص درخت انگور همهجا فراوان است ؛ زيرا ايرانيان با وجودى كه مسلمان هستند ؛ بىمحابا شراب مىخورند و از اين امر پروايى ندارند . در اين شهر همه گونه غذا و ملبوس وجود دارد و مانند شهرهاى اصلى ديگر ، داراى بازار مسقفى است . ميوههاى تازه از قبيل : سيب ، انار ، انگور عالى و غيره در اين شهر فراوان است و ما نيز تا مىتوانستيم از آن خورديم ؛ ولى اين امر باعث تعجب من شده است ؛ زيرا در عمرم هرگز سرزمينى به اين سردى نديدهام و نه تنها خيابانها به سختى يخ بسته است ؛ بلكه حتى در داخل اتاق كه در آنجا آتش زيادى افروختهايم ، هر گونه مايعى حتى مركب قلمدان يخ مىبندد . همدان مركز يك خان است كه سلطانهاى متعددى را تحت فرمان دارد و به سرزمينهاى اطراف نيز حكومت مىكند . خانها و سلطانها در ايران چه كسانى هستند و چگونه از طرف پادشاه حكومت مىكنند ؛ مطلبى است كه بعدا به شرح آن خواهم پرداخت « 1 » ، و فعلا بايد بگويم كه در همدان پذيرايى شايانى از ما صورت گرفت . اولين شبى كه وارد شديم ، داروغهء شهر كه تحت نظر خان انجام وظيفه مىكند و اكنون كه خان به جنگ رفته ، طبق معمول در غياب او حكومت را نيز اداره مىكند ؛ به خانهء من آمد و براى سرگرمى من ، چند زن خواننده را نيز با خود آورد ؛ ولى من كه خسته بودم و بيش از تشريفات احتياج به استراحت داشتم ، به اتاق خود رفتم و يكى از افراد خود را كه سابقهء آشنايى با داروغه داشت به نزد او فرستادم و عذر خواستم ، و وى به نيابت از طرف من طبق آداب و رسوم محل به ميهمانان شام و آشاميدنى داد . يك نفر به نام شيخ احمد بيك نيز كه از اشخاص متنفذ محل بود و من اسم او را هيچوقت نشنيده بودم براى اسبهاى ما ، مقدارى علوفه و عليق كه تهيهء آن مقدار در محل واقعا كار آسانى نبود ، فرستاد و روز ديگر مرا از جانب خود ، و زنها را از جانب زنهايش ، به منزل دعوت كرد . دربارهء اين دعوتها كه مرسوم محل است لازم است دو مطلب را به اطلاع شما برسانم : يكى اينكه ايرانيان به خصوص در مورد خارجىها از جهت تقديم هدايا خيلى سخاوت از
--> ( 1 ) . خان يك لغت مغولى است كه معنى شاهزاده مىدهد . در دوران صفويه اين عنوان به حاكم يك منطقه ، كه معمولا تحت نظر بيگلربيگى انجام وظيفه مىكرد ، اطلاق مىشد . سلطان پايينتر از خان و در حقيقت نمايندهء او بود . - م .